تبلیغات
رها پارس - شعر بازی،بزرگان(مصدق،فروغ و....)
یکشنبه 28 فروردین 1390

شعر بازی،بزرگان(مصدق،فروغ و....)

   نوشته شده توسط: رضا شرافت پیما    نوع مطلب :هنر و ادبیات ،

حمید مصدق :
☼☼☼☼☼☼☼

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!


پاسخ زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق:
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه 
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی 
باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی تو 
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست 
که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت

پاسخ جواد نوروزی بعد از سالها به این دو شاعر:
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط «من» بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
«او دقیقاً پی معشوق خودش می آید ! »
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
«مطمئنا که پشیمان شده بر می گردد !»
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم «غرور» است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده، ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت